قدم 31
سلام به مانی عزیز دل من
مانی جونم ببخشید که دیر اومدم آپدیت کنم. آخه مانی جونم اینهفته درگیر ختنه بودیم.
جمعه هفته پیش بردیمت بیمارستان الغدیر ختنه کردیمت دم اذان
مغرب. خانم پرستار به منو بابایی گفت که برید دارو بگیرید بیارین شمام
دست باباجون و مامان جون بودی از در پشتی. تا منو بابایی رفتیم دارو
بخریم(هی توی داروخانه بغض کرده بودم گفتم تا شما رو بردن توی
اتاق عمل من گریه کنم) اومدیم که داروها رو بدیم دیدیم صدای گریه
نی نی میاد . بابایی گفت این صدای مانی. دوئیدیم رفتیم پیش بابا جون
که دیدیم بله شما رو بردن تو. باز بدو بدو رفتیم از اتاق که خانم پرستار
گفت بفرمائید تو من گفتم حتما میخواد ما بالاسرت باشیم که دیدم نه
شما لباس پوشیده ختنه شدی مامانی جونم. دلم از حال رفت به قول
معروف مردمو زنده شدم. دکترت گفت روز یکشنبه دوباره ببرمت تا
ببینه
الهی بمیرم انقده ترسیده بودی مامانی. خیلی گریه کردی فدات شم.
یکشنبه که بردیمت گفت خیلی خوبه فقط روزی 3 بار تویآب بزارین با
شامپو بچه.آی حال میکردی مامان
تا پنجشنبه خوب بودی. اما حلقت کاملا اومده بیرون و به مویی بند
شده بود. اون شب خیلی اذیت شدی مامانی جمعه هم همینطور. تا
شنبه که خداروشکر صبح پوشکتو باز کردم دیدم حلقت افتاده توی
پوشکت
الهی قربونت برم من مامانی که تازگیا با صدا میخندی نفسم.
اونهفته که منو باباییو مجبور کردی بریم توی پذیرایی بخوابیم چون دوست داشتی توی ننوت بخوابی
مانی قشنگم 3 ماهگیت مبارک عزیزمنننننننننن
بردیمت دکتر خدا رو شکر خیلی خیلی راضی بود. مانی من شدی 5600 گرم. این یعنی خیلی عالی





قدم 31
